X
تبلیغات
خواب نما

خوابیدی بدون لالایی و قصه


بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه


دیگه كابوس زمستون نمی بینی


توی خواب گلهای حسرت نمی چینی


دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه


جای سیلی های باد روش نمی مونه


دیگه بیدار نمی شی با نگرونی


یا با تردید كه بری یا كه بمونی



رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی


قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی


اینجا قهرن سینه ها با مهربونی


تو تو جنگل نمی تونستی بمونی


دلتو بردی با خود به جای دیگه


اونجا كه خدا برات لالایی میگه


میدونم میبینمت یه روز دوباره


توی دنیایی كه آدمك نداره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0:6 توسط زهرا قرایی |


سلام

و تولدت مبارک ... یادت باشه که مثل هر سال من اولین بودم... بودم و دیگه نیستم ...

تولدت مبارک

و عیبی نداره که از من چیزی نمونده جز همون چهار تا شعری که دلیلشون تو بودی و دیگه هیچی نیست

این اخریشه این اخرین باره این اخرین هدیه منه ... اخرین من از من ...

همو خوب میشناسیم... تو دیگه بر نمیگردی و من دیگه نیستم .... حرفمون حرفه ... دیگه نیستیم هیچ

کدوممون

صبر کردم و خواب نما شدم ... اما تو به خوابم نمیای منم دیگه نمیخوابم ... دیگه خواب نما نمیشم...

تولدت مبارک ... به همین تلخی ...

*********************************************************************

ببین طاقت نمیارم

برات پیغام میذارم

میدونم که نمیتونم

تو این تنهایی میپوسم

ببین دنبال تو هستم

درا رو رو خودم بستم

حقیقت نیس نبود تو

بُکش با من غرورت رو

تو رو میبخشم این بارم

ببین تنهات نمیذارم

فقط برگرد پیش من

بذار چشمام بشه  روشن

حقیقت نیس که تو رفتی

هنوز حس میکنم هستی

دروغه بر نمیگردی

سفر تنها نمیکردی!

فقط چند روز و چند هفته

برام مونده،چقدر سخته

که این روزا رو بشمارم

دیگه طاقت نمیارم...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:10 توسط زهرا قرایی |


بال تویی، قفس تویی، بوسه ی بی هوس تویی

امید رفته از دلم دلیل هر نفس تویی

اشک منم، بغض منم،  اسمتو فریاد میزنم

دور تویی، خواب تویی، بیدار این شبا منم

بارون پاییزی من، برف زمستونی من

بگو غمت دست بکشه از این نبرد تن به تن

بعد تو من خاک شدم، یه شعر غمناک شدم

ترس شدم، خشم شدم، کمی خطرناک شدم

سنگ شدم، سخت شدم، مُردم و مُرده تر شدم

دست به قتل دل زدم ،شدم فراری از خودم

خورشید من ذوبم بکن، دوباره مجذوبم بکن

روحم بده، جونم بده، طبیب من خوبم بکن

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:1 توسط زهرا قرایی |


چیزی شبیه عادت

که اگر ترکت کنم... مرض تنهایی  میگیرم

باا ین حال به خطرش می ارزد

به اینکه فرق تنهایی با تو و بی تو را بفهمم!

از حالا

هر بار که زیر باران بروم

نه عاشق می شوم و نه دلتنگ

و اگر وسوسه ای امد

چتر باز میکنم    تا بی رحمانه بی تفاوت باشم

تمام روزهایی که به اسم تو ست را زندگی نمی کنم...

انتقامی در کار نیست

فقط ترک عادت است

نمیخوام به عشق معتاد بمانم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 1:46 توسط زهرا قرایی |


 تجاوز،قتل ،خونریزی،جنایت

هزاران دادگاه بی عدالت

تصاویر زننده از شکنجه

و بغض نا شکسته بی نهایت

تحمل بی تحمل،مُرد امید

و باز هم انتظار از روی عادت...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 20:19 توسط زهرا قرایی |


طعم گس اسمت ... تکرار دیوارهای خاطراه از تو... مسیرها و باز هم سیلی یاد تو

به نشانه ها اعتقاد داری؟؟ من دارم. به نشانه ی فریاد اسم تو وقتی دل به جاده میزنم... یادت می افتم

و اتش میگیرم و میسوزم ... ولی لبخند میزنم و شکلک ادمهای بی تفاوتی را در می اورم که تهوع اور

است. درونم گریه میکنم... از نبود تا الان هر روز درونم را سیل بهم میریزد... خیلی وقت است که چیزی

نساخته م...حوصله ی نفس کشیدن ندارم...حوصله ی صبح را دیدن... دلم میخواهد مثل تو طولانی و  

 عمیق بخوابم و چشم که باز میکنم دنیایم جای دیگری باشم باز هم مثل تو...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصولا تلاش بیهوده ست فراموش کردن ... متنفر بودن هم بی فایده ست... چاره ای جز بلعیدن هوای مسموم دنیا رو ندارم ... حالم از همه چیز بهم میخوره... از ادمهای مثلا خوب... از ادمهای مثلا بد و از ادمهای بی تفاوت به خوبی و بدی... حالم از تصویر خودم هم بهخم میخورده وقتی به اینه نگاه میکنم و میبینم هستم ... واقعیم ... کی داستان زندگی لعنتی من تموم میشه و کی کتابم بسته میشه و گوشه کتابخونه خاک میخورم...  از اینکه هر شبم به صبح میرسه ... از اینکه باز تکرار میشم" زهرا بیدار شد... زهرا رفت تا یک روز دیگر هم زندگی کند..." حالم بده... دنیا دور سرم میچرخه...این به خاطر حوادث زندگیم نیست .. بخاطر اصل دنیاست... من از اصل دنیا بیزارم... هیچ جا ارامش ندارم... کنار هیچ کس خوشحال نیستم... کسی رو دوست ندارم و نمیتونم مهربان باشم... نمیتونم زیباتراز این زندگی کنم...شادتر از اینی که هستم نمیتونم باشم... حتی از این هم تنهاتر نمیتونم بشم...

از روشنی با من نگو،من جزئی از این ظلمتم

چیزی نمانده تا سفر پایان رسیده مهلتم

من هم سیاهم مثل شب بی نورو تنها و غریب

گم میشود در چشم من سوسوی نور هر فریب

تاریک و سرد و ساکتم مثل زمستان مثل مرگ

یک کوچه ام بی رهگذر،یک کوچه با تن پوش برگ

بی روح و قلبم ،خالیم، مرده درونم زندگی

یک معجزه بعد از غروب پایان این دلمردگی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 22:52 توسط زهرا قرایی |


به تو فکر میکنم در حالیکه به تماشایت نشسته م. به اینکه چقدر از تو بیزارم.

از تو بیزارم و از مثلا ارزشهایت. از قوانینت که معلوم نیست از کجا امده اند و با ان محدود شدی... از اینکه اینهمه شلوغی... بیزارم از روزهایی که با تو میگذرانم . بی رحمی ... و انگار در شلوغی هایت برای من جایی نیست. دوستت ندارم... از اینکه من همراهت هستم و تو همراهم نیستی . از اینکه با من هم مثل غریبه ها رفتار میکنی .

با این حال دوستت دارم ... باران پاییزی و قدم زدنم در خلوت اهنگای غمگینم با تو را عاشقانه دوست دارم. روشنی هایت را دوست دارم... مهربانی های دیر به دیرت برایم شیرینند.

این تضاد ازتو ناشی میشود. تو متضادی از سنگ و ولی چون شیشه ای هست که از پشتش تماشای باران لذت دارد.

تو شهر منی و من مردم توام. من و تو با هم بی رحم میشویم و با هم میباریم. ستاره های اسمانت برای من است.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 0:16 توسط زهرا قرایی |


این حرف آخر است برای تو که نمیدانی

شاید هزار سال بعد هم این را نیمخوانی

دنیا فقط یک لحظه است و لحظه ی وداع

عاشق به زندگی میشوی ولیکن نمی مانی

این حرف آخر است و لحظه لحظه ی رفتن

چیزی نمانده از من و غمهای من ، در ثانی

قطعا هزار حرف نگفته مانده و شب گریه ها

وصلم نمیکند به زندگی هیچ دلیل و برهانی

چیزی نفهمیدم و پیچیده ماند این دنیا

شاید دوباره زده ام خود را به نادانی

این حرفها برای تو شاید چرند باشد اما

اینها برای شده حرفهای پایانی

این حرف آخر است" همیشه خدا نگه دارت"

این هم برای اصول مضحکی که میدانی!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 1:47 توسط زهرا قرایی |


میلرزی و میریزی و له می شی و می پوسی

آروم میشه روحت با یه کبریت و خودسوزی

میمیری و بازم باد تف میکندت رو خاک

یه تیتر بزرگ میشی" خودکشی وحشتناک"

میتونی! بازم با تیغ رگهاتو نوازش کن

این عقده ی کهنه رو تا میتونی بازش کن

بازم به جهنم که این بازی رو میبازی

باز بساط عیش این دنیا رو  میسازی

میذاری بخندن که می شکنی به آسونی

بازم به درک اینکه  هم مسیر شیطونی!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:2 توسط زهرا قرایی |


بغض فرو خورده ی من سرکوب آشوب نگام

لرزیدن صدای اشک تو بهت ساده ی چشام

تحمل دقیقه ها، تلخی اجبار سکوت

ترسیدن از بلندی و اماده واسه ی سقوط

خسته شدن از عاشقی  دل کندن از دلخوشیا

جواب مثبت به کسی که میگه " وقتشه بیا!"

 

خواب غلافی که شمشیرت را در آغوش گرفته را بر هم میزنی

و طوفانها را به سمتم هدایت می کنی...

از چشمانم سیل فرو میریزد... وجودم به لرزه می افتد

مذاب ترس و تنهایی از قلبم فوران می کند

و حجم سینه ام را می سوزاند...

اما تو فقط به فکر تسخیر رویاهایم هستی

و به یغما خواهی برد هر آرزویی که برایم ناممکن است!

دستم را میگیری و مثل برده ای از آدمها عبورم میدهی

دلخوش میکنم که شاید همه چیز خوب تمام شود

مرا که به درخت خواسته هایم میبندی

تازه میفهمم که قرار است

در آتش اعتراض هایم بسوزم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 1:47 توسط زهرا قرایی |